User:Sepas Azarbarzinmehr
From Wikipedia, the free encyclopedia
نامه ام خالی است ؛ خالی از هر کلام زیبا . کاسه ام خالی است ؛ خالی از هرثروت جاودان یا میرا . بدنم برهنه است . خالص از هر خلعت و دیبا . و اینها همه هیچ نیست . درد من ، زندگی من است . حیات 18 ساله ام که خالی است از هر خاطره ئ زیبا . درد من ، درد هیچ هاست . درد نبود چیزهاست . نه مرا خاطره ای خوش از حیات و نه یادگاری از این زندگی ، مگر بیماری بیزاری . بیزاری از هر چه بیداری . هراس از هر دیداری .
وصف آلکساندر سرگیویچ پوشکین ین بداهی گویی در وصف آلکساندر سرگیویچ پوشکین ، شاعر شهیر روس است .متولد به سال 1799 از پایه گذاران ادبیات رومانتیک در روسیه بود و جزء نخستین ستارگان ادب روس پس از رکود 600 ساله ئ حاصل از حمله ئ مغول . پوشکین ، سرکش ، عصیانگر و بی قرار بود .با دکابرسیت ها رابطه و نزدیکی داشت . و با وجود شغل دولتی و تماس با دربار مدیحه سرای آزادی و بیزار از رژیم حاکم بود . از این رو مورد غضب تزار نیکلای واقع گشت .( تزاری که به نوازش ادبا شهره بود !!! وسایل مرگ گریبایدوف ، پوشکین و لرمانتوف را مهیا کرد و داستایفسکی را به سیبری فرستاد ) تزار گویا شخصاً علاقه به تصاحب ناتالیا گنچاروا همسر پوشکین داشت (که البته به خاطر موقعیت خود ناگزیر بود از آن چشم پوشی کند ) در این میان ، افسر جوانی با اصل و نصب غیر روسی ، عاشق ناتالیا شد . پوشکین برای رفع قائله از همسرش خواست پطرزبورگ را ترک کنند ، اما ناتالیا که به جلوه کردن در محافل اشرافی پطرزبورگ تعلق خاطر داشت موافقت نکرد . پوشکین که اعتبار و شرف خود را در خطر می دید ، دانتس را به دوئل دعوت کرد و تزار با وجود این که از این داستان آگاه بود ( و دوئل جرم محسوب می شد ) هیچ حرکتی برای جلوگیری از این حادثه نکرد . چون معتقد بود در صورتی که دانتس موفق شود که فبها المراد از شر پوشکین راحت شده و اگر پوشکین دانتس را با تیر زد که می تواند او را زندانی کرده و از گستاخی و بی پروایی او بیاساید . در زمان دوئل ، دانتس با تپانچه پوشکین را زد و او پس از چند روز بر اثر زخم جراحت درگذشت .
اهدا شده به کرن
یاد دارم دم جانبخشی من
ایستادی بر چشمم تو ظریف
چون پدیده که بپرد آناً
چون الهه ئ حسن و لطیف
مدتی غرقه ئ اندوه ، نومید بین هر روزه هیاهوی و شتاب گوشم آواز عزیز تو شنید نازنین ، چهر تو دیدم در خواب
سالها بگذشت ، افکار کهن بشد از صرصر عاصی بر باد دلکش آواز تو شد دور از من ملکا چهر توام رفت از یاد
دور در ظلمت زندان بی سود پس از آن می گذراندم ایام زندگی بی عشق و بی معبود بی اشک و بی روح و بی الهام
روح را شد دم بیدار شدن باز ایستادی بر چشمم تو لطیف چون پدیده که بپرد آناً چون الهه ئ حسن و لطیف
دل کنون جوش زند شوق آلود بهر او از نو با جلوه ئ تام زنده شد هم عشق و هم معبود هم اشک و هم روح و هم الهام
انگار به درستی نمی دانم چرا این نامه را می نویسم . شاید این غلبه ئ همان روح دردمند و سرکش من است که گاهی از سر تنهایی نیاز پیدا می کند حرفی بزند . و این که چرا این ها را با تو در میان می نهم ؟ باید گفت : اینجا در اطراف من کسی نیست که با رنج های من آشنا باشد . شاید تو با وجود دور بودنت بیشتر مرا بفهمی . درکم کنی و بر من دل بسوزانی . من به یادگار ها سخت پایبندم و نامه خاص ترین یادبودی است که از شخص باقی می ماند .شاید اگر مشهور شدم ، کسی که می خواهد بیوگرافی مرا بنویسد به این نامه ها دست یابد . شاید نوه ای داشتم که به گاه پیری من یا آن گاه که مرده ام از خواندن این نامه ها غرق در شگفتی شود ..... نمی دانم چرا می نویسم . می نویسم . نخستین بار که شناختمش ، انگار از میان کتاب های بود که این سو و آن سو از ادبیات روسیه می خواندم . نامش همیشه به تحسین برده می شد . گویی حکم " حافظ شیرازی " را برای روس ها داشت . نخستین تصویری که در ذهنم نقش بست ، تصویری بود که میشل دو سن پیر نویسنده ئ کتاب " تراژدی رومانوف ها " از او ترسیم کرده بود و البته این نویسنده با دیده ئ شفقت در خاندان رومانوف می نگریست . و همه چیز از دیدگاه رومانوف ها برای خواننده تصویر شده بود . در این آشنایی اولیه ، شاعر ما ، پرشور بود ، بسیار . بیش از حد . شراب بسیار می نوشید و در حال مستی شعر می گفت . خودسر و لجوج بود و در کمال پررویی به تزار توهین می کرد . با این همه از آثار او ستایش بسیار بود . همه جا . و این باعث شد که من بیندشم او هم یکی از هنرمندانی است که آثارمتعالیش با شخصیتش یکسان نیست . هیچ از آثارش نخوانده بودم با این همه احترام بسیار برایش قابل بودم و دوست داشتم که آنها را به دست آورده و بخوانم . هر چند آن اخلاق تند او به مذاقم خوش نبود . و مخصوصاً این که بر سر غیرت و شرافت های خانوادگی که برای من بی ارزش بودند ، خود را به کشتن داده بود ناراحتم می کرد . اینکه می گفتند امروز با دختری و فردا با دیگری بوده است ، و عشق هایش دیرپای نبوده مرا نسبت به او بدبین می کرد . اما آرزو داشتم از طریق آثارش بدانم کیست . دوستی ، روزی کتابی آورد . چاپ مسکو ." چند چکامه و درام ". همه را با ولع خواندم . شور حیرت انگیزی که در آنها بود مبهوتم کرد . این آتش شعله ور .این اندرون سوزان . این سر سودایی . از این میان مخصوصاً دلباخته ئ دو شعر شدم . 1 – داستان الگ دل آگه و 2- اهدا شده به کاترین کرن . از طریق اپرای روسی با نمایشنامه هایش آشنا شدم . بیش از همه دل به "اوژن انگین" بستم .انگار شباهت عجیب دوئل این داستان با مرگ خود او ، دیوانه ام می کرد . به سرم زد رمان بلندی بخوانم ." قیام دکابرسیت ها" را انتخاب کردم . او در این کتاب هم بود . قیام 14 دسامبر 1825 اشک هایم را جاری کرد . چه موجودات مقدسی رهبر این انقلاب بودند . و "تزار نیکلای اول" با چه بی رحمی و شقاوتی 30 سال از زندگی آنان را نابود کرد . 120 نفر در ابتدای سلطنت او به سیبری فرستاده شدند و پس از مرگش تنها 19 نفر پس از 30 سال آزاد شدند . در زمان سلطنت این تزار ملعون و به خاطر افکار ابلهانه ئ او ، "گریبایدوف" کشته شد و با توطئه ای که او هم به انجامش بی میل نبود ، این شاعر بزرگوار ، این روح روسی سوزان ، این ستاره ئ قطبی ، "آلکساندر سرگیویچ پوشکین" نیز به دست "دانتس "کشته شد . هنگام خواندن این ماجرایی که بار ها از آن آگاه شده بودم ، این بار احساس عجیبی داشتم . انگار با حساسیت روح یک هنرمند ، همه چیز را درک می کردم . بی اختیار به یاد اشعار مایاکوفسکی افتادم : " کاش دانتس سگ پدر به دست من می افتاد ...." عصر جمعه بود . اندوهی خفیف در اطاقم موج می زد . من باز بیگانه بودم از دیگران و در این اطاق رنج می کشیدم . رنجی را می کشیدم که دیگران را از آن آگاهی نبود . من بدهکاری ها و مشکلات مالی پوشکین را حس می کردم . سبکسری های" ناتالیا "، همسرش را که پوشکین ، این وجود نازنین را به سوی دوئل و مرگ می کشاند را می دیدم . انگار این بار ، می فهمیدم اداره ئ سانسور با پوشکین چه کرده است . می فهمیدم که آزادی چه سان در او شعله می کشد و چقدر او ، در رنجی که می برد به "دکابرست ها" نزدیک است . توطئه ئ تزار را حس می کردم . باور کنید آشفتگی های روح مقدس او را در می یافتم . مزاج سوداییش را می فهمیدم . من ، این بار در پیش چشمان خود ، برق اسلحه ها را می دیدم . خون پوشکین 37 ساله را که برف را گلگون کرده و ذوب می کرد را می دیدم . کالسکه ای که او را به شهر رساند . تب سوزانش ، نبضش را که ضعیف می زد ، آشفتگی مردم را ، همه را در می یافتم . من دردهای 3 روزه ئ او در تبی مهلک و نزدیکی به مرگ را درک می کردم . به راستی چقدر این بار به پوشکین ، نزدیک بودم . شور و شر و سودا و تب بی قراری او را چه سان زنده می یافتم . آه ، این پوشکین بود که جلوی دیدگان ما افول می کرد ؟ این همان ستاره ئ ادب روسیه بود که می سوخت ؛ قطره قطره ذوب می شد ؟ چطور می شد در باز آمدن این سر شوریده به سامان ، غم مخورد ؟ یعنی به راستی در ساعت 3 ظهر 29 ژانویه ، در زمستان سرد پطرزبورگ ، خوابید و دیگر بیدار نشد ؟ آن همه نبوغ ، در آن گیجی و آشفتگی و هذیان احتضار گم شد ؟ آیا به راستی می شد پذیرفت که تن بی قرار پوشکین ، آن سر سودایی و آن نبوغ تکان دهنده ، در یک دوئل ساده ، برای همیشه از حرکت بازماند ؟ به راستی ، مگر می توان باور کرد که این همه حرارت در تابوت نهاده شود و به خاک سرد سپرده شود ؟ با عشق خود چه کنیم ؟ پوشکین ، آیا تو به راستی در آن تابوت آرام گرفتی ؟ اشک هایم مرا می سوزاند . کلمات کتاب از پیش دیدگانم محو می شد . استخوان دردم ، مرا فشرده می کرد . سردردی مهیب از درون مرا می فرسود . آخر چطور توانست ؟ این "دانتس سگ پدر" چطور بر سر یک هوس خود" پوشکین"آن هم پوشکین!!! را کشت ؟ دیگر تاب تحملم نماند . فریادم برخاست و گریه ئ بی صدایم ، به فریاد بدل شد . و خیسی اشک هایم مانند اثر زخم می سوخت . باورم نمی شد . پوشکین مرده بود ؟!؟! باران می بارید و باد سرکش غوغا می کرد . صاعقه ، تندر و رعد در هم پیچیده بودند . برقی که در آسمان منعکس می گشت گویی از چشمان شرربار پوشکین بود . آذرخشی که آسمان را در می نوردید ، گویی پوشکین بود . آذرخش چه زود محو می شد . پوشکین چه سان به جوانی به داس مرگ درو می شد .37 ساله بود نه بیشتر ! گویی پیر شدم . از سر بیچارگی باز به موسیقی پناه بردم . به چایکوفسکی ، برودین ، کورساکف ، راخمانینف ، اسکریابین . به این دوستان کهن روسی . به این نغمه هایی که هیچ صفتی برایشان نمی یابم . حسرت هایم زنده شد . انگار باد سرد پطرزبورگ بود که گونه ام را می سوزاند . انگار من در تب داشتم . انگار زخمی بودم . به راستی گویی من در دوئل کشته شده بودم ! پوشکین ، احساساتی بود ، شوریده ، بی قرار ، آشفته ، پریشان ، آزاد و عاشق . آیا باور کردنی بود که این همه ، این حالاتی که تنها موسیقی روس از پس بیانش بر می آید ، آیا ممکن بود که این همه در تابوت خفته باشد ؟ در خاک سرد مرده باشد ؟ پوشکین مقدس ، شاعر بود .در زندگی شاعر رنجیست که دیگران نمی کشند . دیدنی هایی هست که دیگران نمی بینند . شاعر بیگانه است ، منزوی است . زیرا به راستی هیچ کس او را به درستی درک نمی کند . پوشکین در هنگام سرودن اشعارش ، نه کلمات را ، بلکه عصاره ئ جانش را بر کاغذ نقش بسته بود . آنچه در گور خفت ، پوشکین نبود . پوشکین اینجاست . حس نمی کنید ؟ نه پوشکین نمرده است .207 ساله شده ، اما نمرده است . بیفکندم از نظم کاخی بلند ......................که از باد و باران نیابد گزند(فردوسی )
- به خود کاخی به پا کردم که دست آن را نمی سازد . علف هرگز نپوشد راه مردم را به آن محضر(پوشکین )
نمیرم از این پس که من زنده ام .................که تخم سخن را پراکنده ام (فردوسی )
- بمانم شهره در زیر این افلاک ، تا آن زمان که بود ولو یک شاعر زنده (پوشکین )
سپاس آذربرزین مهر 19 اکتبر 2006

